تبليغاتX
یه روزایی ...

یه روزایی ...

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من * دل من داند و من دانم و داند دل من

خداحافظ

دیگه این جا امن نیست . دیگه نمی خوام این جا بنویسم . شاید بعد ها وبلاگی داشتم . شاید آدرسش رو به بعضی ها دادم . به بعضی ها هم خب نمی دم .

خیلی ممنون از این که این جا بودید . من دلم می خواست که خانه داشته باشم پر دوست ، ولی نشد . حالا کم کم من میام سر می زنم ، آدرسش همتون رو هم نگه می دارم .

این جا بسته نمی شه ، غیر فعال می شه . میلم هم دیگه چک نمی شه .

نظر خواهی این پست هم فقط تا یه هفته فعاله . بقیه نظر خواهی ها رو می بندم . البته بقیه ای نمونده . کلا 4 تا دیگه است .

خیلی دوست داشتم همه رو . خیلی خوشحال شدم از این که پیشتون بودم .

اگه اذیت کردم ، ببخشید . کوچیک بودم . کوچیکی کردم .

ممنون از چیز هایی که بهم یاد دادید .

دوست داشتم باز هم بگم ولی دیگه خیلی نمی شه گفت .

با اجازه !:)

بعد نوشت : 1 : به هر کسی که فکر می کردم منو یادش بیاد ، اگه خبر نداشت ، خبر دادم .

بعد نوشت : 2 : بذارید حالا که دارم میرم ، ان رو هم بگم . من تنها حرف ناراستی که زدم درباره اسم سپیده بود . اسمش سپیده نبود . مطمئنم که این سوئ تفاهم هم براتون بوجود اومده بود که سپیده همسن منه . چون من سعی کردم این طوری بشه که کسی منو نشناسه . ولی حالا می گم که سپیده هم سن من نبود . سپیده یه خانوم 27 ساله است که 5 ساله ازدواج کرده . توی اون جا معلم بود .

در پایان نوشت : نظرسنجی این وبلاگ ، ساعت 2:50 فردا صبح ، کاملا تعطیل می شه . 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  |